تبليغاتX
مری بلاگ
مری بلاگ

آه چقدر نيازمند به سجاده ام... و اين مژگان بی شكيب چه بی قرارانه با اشك های مسافر وداع می كنند


بی کلام

 

           

            

چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مرضیه |

رمضان...

 

منو درگیر خودت کن،
تا جهانم زیرُ رو شه،
تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه،
بی هوا، بدون مقصد،
سمت طوفان تو می رم،
منو درگیر خودت کن، تا که آرامش بگیرم،
با خیال تو هنوزم،
مثل هر روز و همیشه،
هر شبِ حافظه من، پُر تصویر تو می شه،
با من غریبگی نکن،
با من که درگیر تو ام،
چشماتو از من بر ندار،
من مات تصویر تو ام،
با من غریبگی نکن،
با من که درگیر تو ام،
چشماتو از من بر ندار،
من مات تصویر تو ام،
من مات تصویر تو ام.
تو همین جایی همیشه،
با تو شب شکلِ یه رویاست،
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست،
تو همین جایی و هر روز من به تنهاییم دچارم،
منو نزدیک خودم کن تا خودم رو یادم بیارم،
با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه،
هر شبِ حافظه من، پُر تصویر تو می شه،
با من غریبگی نکن،
با من که درگیر تو ام،
چشماتو از من بر ندار، من مات تصویر تو ام،
من مات تصویر تو ام،

                                                                                                    ** ماه عســل **

 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط مرضیه |

نامه ای از خدا

  

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی. موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید. دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...دوست و دوستدارت: خدا

 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط مرضیه |

بـاران بهــاری

باران بهاری

و امروز آسمان دل من صاف است ؛ هر چند حیاط خانه خیس از عشق آسمان شد .

به راستی که آسمان هم عاشق است ، عاشق زمین و زمین هم ...

شقایق قرمز ، بابونه سفید ،... نشانه ی عشق نیست ؟!!

بـــرای من بــاران بـوی تــو را مـی دهـــــد .             بوی صفا  بوی محبت  بوی عشق

بابارش توهمه چیزرنگی دیگر به خود می گیرد.          کــوه   درخـــت   دشــت   دره

با بارش تو دلها هم رنگین می شوند مثل دل من

که گویی همه چیز را با خود می شویی و می بری .      غم  سختی تـرس  فراموشی و غفلت را

دیگر نه تنگ است ، نه نگران ، نه غم دارد نه .....

پـس ببـــــار ....

ببــار تا پیرمرد کشاورز بار دیگر دستان پینه بسته خود را به سمت تو دراز کند و عاشقانه شکر تو گوید .

ببــار تا باریدن تو مخمل سبزی شود بر روی دل سنگ کوه .

ببــار تا مادربزرگ باز هم زیر ایوان خانه اش بنشیند و پشم ها را ریسه کند و دعای آهنگین باران را زمزمه وار تکرار کند .

ببــار تا باغ تنهــای حیاط رنگ و بوی تو را گیــرد .

ببــار تا مگر کوچه لحظه ای از قیل و قال کودکان آرام گیــرد .

و درخت نارنج همسایه ، سایه بانی برای عابران باشد   .... وای که چه عطری دارد ....

پس ببــار ، ببــار تا مهربانی ببــارد ،  دوست داشتن ببــارد ... ببــار تا برکت ببــارد ...

                                                          خداوندا همیشه و برای همه چیـز سپاسگذارم

 

     بـاران کـه می بـارد تومی آیـی            بـاران گـل ،  بــاران نیلــوفـر

     بــاران مهــر و مــاه و آئیـــنه             بـاران شعـر و شبنــم و شبــدر

     بـاران که می بـارد تودرراهـی            از دشـت شـب تا بـاغ بیــداری

     از عطر عشـق و آشتـی لبـریـز            بـا ابـر و آب و آسمـان جـاری

     غم می گریزد،غصه می سوزد            شب می گدازد ، سایه می میرد

     تا عطر آهنگ تـو می رقصد              تـا شعـر بـاران تـو می گیــرد

                                                                                                                 23/1/88 حیاط بارانی 4:47 بعدازظهر

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط مرضیه |

(: اتفاقات خوب :)

سلام ...

      این روزهای دم عید حسابی شلوغ پلوغ شده ، خرید سال نو و خونه تکونی و جمع و جور کردن کارای اداره و مهمترین چیز مسابقه والیبال که پنج شنبه گذشته با شگفتی آفرینی ما تمام شد هنوز هم معلوم نیست که چه تیمی بالا بیاد ، امیدوارم که ما باشیم . چون درسته مدت کمی واسه تمرین گذاشتیم اما واقعا زحمت کشیدم و زحمتای مربی عزیزمون بی ثمر نشد چراکه با تمرین یک هفته ای تونستیم برنده سابق والیبال رو شکست بدیم و طعم یک برد شیرین رو بچشیم از همه اینها گذشته لذت با هم بودن و کنار دوستان بودن از همه شیرین تر بود ... اتفاق خوب دیگه این بود که فهمیدم تعبیر خوابم درست بوده و یه جورایی به واقعیت رسید ..

امیدوارم سال جدید رو با شادی و خوشی و سلامتی در کنار خانواده و دوستان و عزیزانتان آغاز کنید ...

    دعای سال نو :

               مبادا آسمان بی بال بی پر            مبادا در زمین دیـوار بی در

              مبادا هیچ سقفی بی پرستو            مبادا هیـچ بامـی بـی کبـوتــر

                        

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط مرضیه |

تعبیر خواب؟!

   دیشب خواب علی رو دیدم ؛ خوب و سرحال ، حتی از قبل هم سرحال و بانشاط تر بود . با لبخند به من نگاه کرد احساس کردم روزهای خوبی رو سپری می کنه از این بابت خوشحال شدم نمی دونم این خواب چه معنی داشت ؟ شاید به خاطر این بود که چند روز پیش تو نمایشگاه برای چند لحظه کوتاه دیدمش که ای کاش نمی دیدم . همه ی همکارا اومدن سلام و احوال پرسی اما فقط اون با بی تفاوتی روشو برگردوند و به مسیرش ادامه داد امید داشتم تو برگشت بتونم حالشو بپرسم اما ...  به قول خودش انگار یه پارچ آب یخ روی سرم خالی کردند . هم عصبانی شدم هم ناراحت . نمی دونم دلیل این کارش چیه ؟! همون طور که یه دفعه از وبلاگم رفت !!! حالا حتی با بقیه همکارا هم تا زمانی که من حضور داشته باشم حتی نگاهم نمی کنه چه برسه که صحبت کنه ...

                               امیدوارم تعبیر خوابم درست باشه ( همین کافیه )

   راستی گفتم نمایشگاه : حسابی این چند وقت سرمونو گرم کرد . به مناسبت سی و امین سالگرد انقلاب یه نمایشگاه ترتیب دادن که آموزش و پرورش هم توی اون غرفه داشت . بی ریخت ترین غرفه ی نمایشگاه هم متعلق به ماست ولی خدایش چقدر هم برای همون زحمت کشیدیم وقتی مسئولین نسبت به چیزی بی رغبت باشند سخت میشه به ایدعال رسید همینکه قابل تحمل هست خیلیه تازه بعد از اینهمه زحمت همه کارها به پای یکی دیگه نوشته شد (مثل همیشه ).

   من و یکی از مدیرا 2 ، 3 روزی از صبح تا بعداز ظهر وقت گذاشتیم اونوقت تمام شرکت های بزرگ اومدن با کلی نیرو و دکوراتور و غیره ، غرفه هاشونو یک روزه یا نصف روز آماده کردن و رفتن .

   در کل سرگرمی خوبی بود مخصوصاً بعدش که همراه همکارم (دوست عزیزم ) و دختر کوچولوش به اونجا رفتیم خیلی خوش گذشت . نورافشانی و برنامه های مختلف .. هنوزهم نمایشگاه دایره(احتمالا تا 2۶ بهمن) اگر دوست داشته باشید می تونید بازدید کنید .

 

 

                  

 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط مرضیه |

تکرار مکررات

دیروز اولین جلسه ایروبیک جالب گذشت یه جورایی هر حرکتی رو بعد از چندبار تکرار  «شـاید» یاد میگرفتیم بعضی رو هم بیخیال میشدیم ..

تنوع خوبی بود روزهامونو از یکنواختی درمیاره ، اگه مخالفتی پیش نیاد تو اداره هم قراره تیم والیبال تشکیل بشه و من هم عضوم..

اطلاعیه : راستی نرگس جان من شمارتو ندارم اگر شد واسم sms  کن شماره لیلا رو هم همینطور.

        

                                  *** پیشاپیش ولنتاین مبارک ***  

  

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط مرضیه |

تولد دباره

18 آذر تولد دوست عزیزم (نرگس) و تبریک میگم و میگم که دلم براش تنگ شده برای اون روزای خوب برای گذشته . برای مریم . کبو . مریم هپروت . گیتی . رویا ... استاد غیبی که بدتر از مریم ، هپروت بود . اگه میشد زمان برگرده خیلی خوب میشد . اگر میشد ...

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها   ،    کمي بي کس    ،    کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده    ،     خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟  

که شايد هم به جرم آن     ،      غريبي و جدايي هست..؟؟؟

   

 

             

دوشنبه دوم دی 1387 توسط مرضیه |

سلام دوستان ...

تاخیر طولانی داشتم ، از این بابت عذر خواهی می کنم . اتفاقات زیادی برام پیش اومد که همگی از دلایل این تاخیر هستند .. از جمله ی مهم ترین اونها ازدواج برادرم که اتفاق خیلی خیلی خوبی بود و بعدی اعتراضم نسبت به رفتار بد یکی از همکاران و جبهه گیری خیلی صریح و بدون دلیل رئیس از این خانم . اما خوب در آخر نگران چیزی نیستم چون آدمای صادق و منطقی دلیلی  برای نگرانی ندارند - فقط کافیه کمی هوشیار بود- اینم از بدترین اتفاقات بودکه فکر منو بشدت آشفته کرد . امیدوارم مشغله شماها همه از نوع شادی باشه .

 

سهراب

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط مرضیه |

GOD ** ONLY

یه دوستی یه زمانی بهم گفت : هر وقت احساس کردی کسی لیاقت شکستن قفلهای دلت رو پیدا کرده و مطمئن شدی که در بیان احساسش کاملاً صداقت بخرج داده ؛ بازهم سعی کن یکی دو قفل بسته باقی بگذاری . چون اگـر سرنوشت برای تو فاصله رو انتحاب کرد . این تویی که باید سالها و قرن ها زمان برای وصل و پینه کردن قفلهای دلت بگذاری . چون خانم ها همیشه با عقیده پایبندی زندگی می کنند و آقایون حتی تو احساسات صادقانشون فراموش کارن .

    بگذریم قرار شد دیگه از این حرفها نزنم ..

گل

   همیشه با گوش دادن آهنگی که روی تیتراژ سریال « مثل هیچکس » پخش می شد حالم منقلب می شد چون واقعاً حرف دل من بود .

                         همه دنیـا بخواد و تو بگی  نه ، نخواد   و تو بگـی آره  تمومه

                         همینکه اول و آخـر تو هستی   به محتاج  تو ، محتاجی حرومه

اما شب آخر وقتی همزمان با اون زیر نویس شبکه عید فطر و اعلام کرد باعث شد تا یه بار دیگه اشک من جلوی همه سرآزیر بشه . بازهم مثل صابق آخرش فهمیدم که چقدر وابسته شب و روزش شدم تو این ماه خصوصیات آدمها متفاوتِ و همه چیز یه جور خاص میشه سوای سختی هاش حال و هوای دوست داشتنی داره . امیدوارم تونسته باشیم بهره کافی رو از این ماه ببریم  ...           عید مبارک

 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط مرضیه |



آن روزهاکه چشم تو راکم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرم نداشتــم
هرگز نمی سرودمت ای آبـی زلال
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم
این روح شاعرانه ی زیبـا پرست را
آن روزها که با تو نبودم، نداشتـم
گر باز بودپنجره ام، رو به سوی تـو
کاری به کارمردم عالم نداشتم
باور کن ای رفیـق اگر دوریت نبــود
میلی به این تغزل پر غم نداشتم
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه همدم نداشتــم
عمری گذشت وساخته ام بانداشتن
ای دل چه خوب بودتوراهم نداشتم

fatima2004_mh@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme