| مری بلاگ |
|
تولد
|
|
تولد تولد تولدت مبارک بیا شعما رو فوت کن تا صد سال زنده باشی یادش بخیر انگار همین دیروز بود، کلاس استاد غیبی قرار بود شروع بشه همه دنبال یه جای خالی می گشتند تا به اینترنت وصل بشن ما هم برای اولین بار دیر نرسیده بودیم آخه گفته بودی یه وبلاگ ساختی و تولد منو هم توی وبلاگت تبریک گفتی یادته چقدر حال کردم آخ که اون روزا چه کیفی داشت زمستون می شد و هوا هم خنک بود تازه از اردو برگشته بودیم اون روزا هیچوقت یادم نمیره، یادم نمیره که چقدر می خندیدیم ،شوخی می کردیم، سر به سر هم میذاشتیم ،مریمو چقدر عصبی می کردیم ،یادم نمی ره مریم هی سرمون جیغ می زد و می گفت بسه دیگه چقدر سرو صدا می کنید ،لیلا می گفت شما دوتا دیوونه اید از مریم یاد بگیرید تولدتو هم عزیزم جز اون چیزاییه که مطمئن باش هیچوقت یادم نمی ره از همین جا می بوسمت و مثه همیشه برات آرزوی خوشبختی و سلامت می کنم این یکی از مطالب مرداد 85 ؛ که از وبلاگ نرگس برداشتم . مثل برق و باد گذشت و آدمها هم به همان سرعت فراموش میشن . ای کاش می شد همه چیز رو به همین سادگی فراموش کرد . اما خیلی چیزا هست که همیشه با آدم باقی می مونه و با تلنگری دباره به ذهن و دل آدم ناخنک زده و خودش رو یادآور میکنه . دلم خیلی تنگه ، تنگه اون روزا که اینقدر شاد کنار هم بودیم و تنها دغدغمون بحثایی بود که سر تحقیق می خواستیم کله ی هم و بکنیم و بدتر از اون شب امتحان که از یه طرف ساعت از 4 صبح میگذشت و از طرف دیگه نصف کتاب نخونده باقی می موند حسابی کلافه می شدم .. خوشحالم که این ماه مصادف شده با روز فرخنده و مبارک نیمه شعبان . این روز رو به همه ی دوستانم تبریک میگم و امیدوارم که زیر سایه ولی عصر (عج) همیشه شاد و سلامت باشید . خیلی دوست داشتم این شعر رو برای این روز عزیز بنویسم با اجازه نرگس که خیلی این شعرو دوست داره حالا مینویسم .. نمی دونـم از کـدوم ستــاره می بینـی منـو چشاتـو می بنــدی و دوبـاره می بینـی منـو پـر بـغض جمعـه هـای ناگذیـر و بـی صــدا خیلی خستم باورم کن تنها تو می مونی برام توی کوله بار چشمام ،عطر بارون بوی سیبی واسه عاشقونه موندن ،تو همون حس غریبی تــو همون حس غریبــی که همیشـه با منـی تــو بهونــه هــر عاشق واســه زنده موندنی
|
|
لينک ثابت|
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط |
|
|
خداحافظ
|
|
سـلام ای غروب غریبــانه ی دل سـلام ای طلــوع سحـرگـاه رفتن سـلام ای غم لحظـه های جدایـی خـداحافظ ای شعـر شبهـای روشن خـداحافظ ای شعـر شبهـای روشن خـداحافظ ای قصـه ی عـاشقـانـه خــداحافظ ای آبــی روشن عشق خــداحافظ ای عطـر شعــر شبـانه خــداحافظ ای همنشیــن همیــشه خــداحافظ ای داغ بر دل نشستـه تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپـارم به دلهـای خستـه تورا می سپـارم به مینـای مهتـاب تو را می سپــارم به دامـان دریـا اگر شب نشینم اگر شب شکستـه تو را می سپــارم به رویای فـردا به شب می سپـارم تو را تا نسوزد به دل می سپـارم تـو را تا نمیـرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگــار این صدا را نگیـرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خــداحافظ ای سـایـه سـار همیـشه اگـر سبـز رفتـی اگر زرد ماندم خــدا حافظ ای نـوبهــار همیــشه ![]() |
|
لينک ثابت|
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط |
|
|
|
|
همیشه خاطره ی خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو آن نام خوب نامی باد **************************************************** عادت ندارم زیر قولم بزنم ولی نمیدونم باورت میشه یا نه که همیشه شعر تو را میخوانم این راهی را که در پیش گرفتم فقط به خاطر تو و به صلاح توست و از همه ی چیزها فقط همین برام مونده @@@@@@@@@@@@@@ همیشه شعر تو را میخوانم |
|
لينک ثابت|
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط |
|
|
|
|
کسی با سکوتش ... مرا تا بیابان بی انتهای جنون می برد . کسی با نگاهش ... مرا تا درندشت بی انتهای خون می برد . مرا بازگردان ... مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان . ای مهربان من من دوست دارمت چون سبزه های دشت چون برگ سبز رنگ درختان نارون معیارهای تازه ی زیبایی با قامت بلند تو سنجیده می شود زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست با غربت غریب فراوانش ... مطالب زیادی نوشتم و پاک کردم خواستم مثل تو باشم چیزی ننویسم که مبادا تو رو ناراحت کنه و همه چیــز دباره برات تداعـی بشه اما من نمـی تونـم حرفـی نزنـم خوشحالم که واسطه ای برای حرفای نگفتم پیدا کـردم من می نویسم از احساسـم از حرفایی که دلم می خواد تو بشنوی .. و امیدوار به اینکه ببینی و بخونی .. راستی شعر مرا میخوانی ؟ کاشکی شعر مرا می خواندی ...
|
|
لينک ثابت|
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط |
|
|
***
|
|
این غـم که تـو صـدامِ زخم شب گریه هــامِ یـاد یـه عشـق کهنست کـه هنـــوزم باهــامِ بـا ما کـه راه نیــومــد ایـن روزگـار نامــرد صــدای من بجــز تــو رو هر دلـی اثــر کرد غصه و اشک وحسرت اول مشـــق عشـــقِ حــالا همـه میـــدونـن که مشکی رنگ عشقِ کاشکی میشدیه روزی بشــی تـو مهربـونــم ســربـزاری رو شونــم خودم برات بخونـم : دلم برات تنگ شده جونــم می خـوام ببینمت نمی تـونـم بین ما دیـوارهـای سنگــی فاصلـه یک عمــره می دونـم
|
|
لينک ثابت|
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط |
|
|
سال 1387
|
نوروز یادگار صداقت جمشیــد ، عشق فرهــــاد عظمــت کــورش ، فرهنـگ پارسایـان و غـرور ایرانیــان ، بر شما فرخنده و میمون باد لحظه ی تحویل سال حس غریبی داشتم . وقتی از تلویزیون بارگاه امام رضا با شلوغی همیشگیش پخش شد وقتی چشمای خیس زائران که دستاشونو به سمت بارگاه گرفته بودند و زیر لب حرف های دلشونو با خدا زمزمه می کردن ، بی اختیار اشک ریختم و دعا کردم : خدایا به حق دلهای شکسته دعای همه رو برآورده کن .آمین. نگفتن احساس کار خوبیه به شرطی که همراه با پاک کردن اون احساس از ذهن و دلت باشه . دلم می خواد امسال بیشتر به خودت و زندگیت برسی و منو با خبرای خوب خوشحال کنی ، لیاقت تو بهترین هاست . در ضمن : @ |
|
لينک ثابت|
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط |
|
|
|
|
تو هیچ وقت برای من غریبه نیستی و نخواهی شد گفتم که میخواهم خودم را به طور کامل از توی زندگیت بیرون بکشم چون این جوری برات خیلی بهتره و فکرت بهتر کار میکنه تا به زندگیت بهتر برسی
دیگه هیچ وقت برات از احساسم نمیگم و چیزهایی نمیگم که تو را درگیر کنه اون تماس تلفنی هم یه حواس پرتی بود وگرنه من به تصمیمی که میگیرم عمل می کنم @ |
|
لينک ثابت|
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط |
|
|
« باز هم همان حکایت همیشگی »
|
|
سلام ... امروز صبح توی سرویس اداره مجری رادیو این شعرو می خوند ، با شنیدنش دیگ از اطرافم بی خبر شدم و فقط همون صدا توی یه دنیای سیاه و توخالی برای من پژواک می شد ... پیــــش از آن کـــه با خبــــر شــــوی ............... ............... چقـــــدر زود دیــــر می شــــود تازه داشتم خودم رو با شرایط وفق می دادم که دباره با یک تلفن همه چیــز زنده شد . وقتی صبح از خواب بیدار شدم به گوشیم نگاه کردم ، دیدم یه شماره روی گوشیم افتاده که به نظر غریبه میاد به یاد غریبگی زندگیم افتادم ... ولــی غریبه نبود ! علی قبلا با این شماره تماس داشت .« از لیست تماسها » پس باید می فهمیدم کی بوده ؟ و دلیل تماس چی بوده ؟؟!! بعد از چند بار تماس بالاخره ساعت 23:03 جواب داد ،، درست حدس زدم آشنای من بود با همان طنین صدای همیشگی . اما ایندفعه اون منو غریبه می دانست .. مهم نبود ، مهم این بود که خودش بود و من دباره صداشو شنیدم و تونستم چند دقیقه ای باش صحبت کنم . « از اینکه می بینم برام مطلب نوشتی خیلی خوشحال شدم انتظارشو نداشتم .. ممنونم ، تو اولین کسی هستی که سال نو رو بهم تبریک گفتی .. منم به تو و خانوادت تبریک میگم و دعا میکنم سالی پر از شادی رو شروع کنی .. دوستت دارم همیشه » |
|
لينک ثابت|
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط |
|
|
|
|
تو این مد ت خیلی فکر کردم و خیلی چیز ها نوشتم
نوشتم و نوشتم و نوشتم و اونا را بار ها خوندم و خوندم و خوندم بار ها خواستم اون ها را توی وب لاگ برات بنویسم ولی دیدم کاری نمیکنن جز آشفتن روح و آزردن روان تو پس هیچ کدوم را برات ننوشتم وبه یک نتیجه ی مهم رسیدم خودت را توی قلب من گذاشتی و رفتی من هم تصمیم گرفتم برای آرامش تو خودم را از توی زندگیت بیرون بکشم و برم life is a big light life is a big chanc life is a big sea life is a big love and you are my big light my big chanc my big sea and my big love دوست دارم اولین کسی باشم که سال نو را بهت تبریک میگه عیدت مبارک امیدوارم سال نو برات پر از شادی پیروزی و موفقیت باشه
|
|
لينک ثابت|
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط |
|
|
یا رب
|
|
یارب تو او را همچو من برغم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن هر چند او از رفتنش چشمان مرا گریه نمود لیک ای خدای مهربان از گریه پربارش مکن گر دوری از رویش مرا افسرده و بیمار کـرد درشهردوری بیکس است یارب تو بیمارش مکن هر چنـد گشتــم خوار از عشـق او انـدر جهان یارب عزیزش دار، تو پیش کسان خوارش مکن گـرچه ریزم اشک هـر شب از هجــــران او گریان ز غم هرگـز دمی چشم گهربارش مکن گــر با فرشتــه زندگـی دارد سر بازی ولــی یارب تواو را همچو من برغم گرفتـارش مکن ![]() |
|
لينک ثابت|
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
آن روزهاکه چشم تو راکم نداشتم
پیراهنی به رنگ محرم نداشتــم هرگز نمی سرودمت ای آبـی زلال طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم این روح شاعرانه ی زیبـا پرست را آن روزها که با تو نبودم، نداشتـم گر باز بودپنجره ام، رو به سوی تـو کاری به کارمردم عالم نداشتم باور کن ای رفیـق اگر دوریت نبــود میلی به این تغزل پر غم نداشتم دیشب کسی نبود و برای گریستن غیر از صفای آینه همدم نداشتــم عمری گذشت وساخته ام بانداشتن ای دل چه خوب بودتوراهم نداشتم |
| پيوندهاي روزانه | |
|
|
| امکانات |
|
|
| پيوندها |
| جستجوی در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|